Nedstat Basic - Gratisräknaren hemsida statistik
Kostnadsfria räknaren för privata webbplatser

 

خاطرات یک شاهد زنده برای ثبت در تاریخ

 

 

بخش 7

 

تیرباران

 

 حدود ساعت یک بعداز ظهرهنوز جو سکوت بر بازداشتگاه سایه افکنده و بی خوابی دیشب ونگرانی ازمحاکمات فرمایشی فضای زندان راکسل کننده ترکرده بود. زندانیان هر چند نفر در گوشه ای با همدیگر صحبت میکردند . ساعت  2 تا 3 بعد از ظهر . صدای بازشدن در اطاق بازداشتگاه سکوت رادر هم شکست . پاسداری وسط در ایستاد .او کاغذی دردست داشت و از ماخواست توجه کنیم . ما ساکت و گوش به زنگ بودیم . گفت : این اسامی را که میخوانم خود را آماده کنند !!

 

1.       احسن    ناهید

2.       شهر یار  ناهید

3.       جمیل     یخچالی

4.       مظفر    رحیمی

5.       عطااالئه   زندی    

6.       اصغر    مبصری

7.       عیسی   پیر ولی

8.       ناصر    سلیمی

 

 

 

جه‌میل نه‌وه‌ڕه‌

      

.

هیچ شک نمیکردیم که اتفاقی روی خواهد داد ، چرا که قبلا ًهرباریک یا حداکثر دو نفر را میبردند ، ا ّما این بار  دسته جمعی  بود . از آنها خواستند که پاسداران را همراهی کنند . بچه ها مشغول جمع جور کردن خود بودند و به جنب وجوش افتادند ، فضای زندان تغییر کرد وهر کدام دنبال یک جفت کفش بودند که بپوشد و خارج شوند . هنگامی بچه ها مشغول پوشیدن کفشهایشان بودند ، پاسدار تذکرداد که کفش های خودتانرا بپوشید .

 

در این فاصله که ما دربیمارستان، بازداشتگاه فرودگاه بودیم ، از اعدامهای شهرهای دیگر کـُردستان به جز پاوه هیچگونه اطلاعی نداشتیم  . در واقع این دو روز با بیرون ارتباطی نداشتیم و به افراد فامیل من واحسن وشهریاروجمیل اجازه ملاقات نداده بودند .  از بقیه هم نشنیدم که کسی به ملاقات آنها آمده باشند . آیا بچه ها را به ملاقات میبردند ؟ چرا هشت نفر؟؟! چرا دسته جمعی ؟ همه کسانی که اسمشان را خواندند ، یکی پس از دیگری منتظر بودند از در زندان خارج شوند به جز احسن که توان راه رفتن نداشت . او روی پای سالمش ایستاد وبا کمک جمیل وشهریار که دستهایش را به گردنشان انداخته بود ، به طرف در رفتند .  بدلیل اینکه من چند شب بود با احسن بودم ونگران وضعیت او . بدون مقدمه سئوال کردم ، آنها را به  کجا میبرید ؟  پاسداری که لیست را دردست داشت جواب داد : به  کرمانشاه .  جواب جای سوال بود !؟؟ چرا که آنها درویش عیسی وحبیب الله بیگلری 12 ساعت پیش ازکرمانشاه به سنندج آورده بودند !!!

کسانی که اسمشان در لیست نبود و در بازداشتگاه مانده بودیم ، دچار سکوتی مرگبار شدیم . بازداشتگاه خلوت وفضای دلگیرتری بر آن مستولی گردیده بود . هیچ کس با دیگری حرف نمی زد ، کسی هم نمانده بود ! تنها حبیب الله  ، پدر و پسرش ، ساسان پرتوی و من ! حدود نیم ساعتی گذشت صدای گوشخراش هلیکوپتری را که درست نزدیک بازداشتگاه بود ، شنیدیم . صدا در بازداشتگاه می پیچید و آنرا به لرزه در آورده بود .  بعد از قطع صدای هلیکوپتر رفت آمد مأمورین در کریدور بیشتر شد ، همه شواهد از وضعیتی غیر عادی خبر میداد ونشان از وحشت تازه دیگری بود . ازهیچ چیزاطلاع نداشتیم . جای رفقا خالی بود . درافکارخود غوطه ور بودیم . این حرکات، روز بازجوئی احسن ورفقایش توسط آیت الله هشترودی را برایم تداعی میکرد . که هشترودی از کـُردستان فرار کرده بود . کماکان از وضعیت کسانی که اسمشان راخوانده و بیرونشان برده بودند و فاجعه ای که میخواست روی دهد بی خبر بودیم .

 مدتی گذشت فردی که مقاومت میکرد وارد بازداشتگاه شود را با زور بداخل انداختند و او را هول داده وبلافاصله در بازداشتگاه را بستند . او قوی هیکل بود  . هنگامی که رو به زندانیان کرد او را بجا آوردم . من او را از دوران دبستان میشناختم . او" محمد حسین وحدانی " و از کـُشتی گیران مشهور سنندج بود . اطاق ما خالی شده بود واکنون افراد دیگر را به آنجا میآوردند . او وحشت زده به نظر میرسید و بیوقفه داد وبی داد میکرد ، با مشت ولگد به در میکوبید ومیگفت: من بی گناهم . باید مرا آزاد کنید . همواره سوگند یاد میکرد که گناهی مرتکب نشده است . ما نمیدانستیم علت دستگیری و وحشتش چه بود و چرا این همه تلاش میکرد که او را آزاد کنند .  چندین بار به او تذکر دادند ولی او گوشش بدهکار نبود وبه طور مستمر اعتراض میکرد ، حالت گریان داشت . هراز چند گاهی در حالی که دستش را به میله های سوراخ  در زندان گرفته بود ، سرش را به طرف ما میگرداند و به ما نگاه میکرد و بدون اینکه با کسی صحبت کند ، سرش را دوباره به طرف سوراخ در بر میگرداند و با صدای بلندتر داد میزد من بی گناهم . این عمل را ادامه داد تا لحظه ای که در را گشودند و او را بیرون بردند . " حه مه حسین " درمدت بودنش در بازداشتگاه ، یک کلمه با کسی صحبت نکرد و یک قدم از درِ زندان فاصله نگرفت . شاید اواز وضعیتی که در بیرون حاکم بود اطلاع داشت ! او با تمام توان کوشش میکرد که از این وضع نجات یابد و میدانست اگر درآنجا بماند به همان سرنوشتی دچار شود  که رفقای ما دچار شده بودند . این عاملی بود که او را وا میداشت تلاش کند نجات پیدا کند . شاید هم بدلیل اینکه برادر او" یدالله وحدانی" که پاسبان بود و در دوران قیام در سرکوب مردم سنندج نقش داشت و اتهام کشتن آقای دقیق که مغازه شیرینی پزی داشت را به او نسبت میدادند ! این هم میتوانست عاملی باشد برای وحشتی که در محمد حسین ایجاد شده بود .

 

ما همگی در سکوتی توائم با اضطراب به سر میبردیم ،  غمی عمیق ما را در بر گرفته بود . در این شرایط بود از سوراخ در اطاق از من خواستند که بیرون بروم . هنوز از شرایطی که برای رفقایمان پیش آمده بود بی خبر بودیم ، کفشهایم را که حالت دمپائی به آن داده بودم پوشیده و منتظر ماندم که در باز شود  . پاسداری در را باز کرد ومن به دنبالش روانه شدم . چند قدمی بر نداشته بودم که پدرم را از دور در حالت گریان دیدم . داشتند او را به اطاقی راهنمائی میکردند . او به ملاقات من آمده بود . من رانیز به همان اطاق که میبایست با همدیگر ملاقات کنیم بردند . من به طرف پدرم رفتم ، همدیگر را در آغوش کشیدیم . با هق هق گریه هایش مرا نیز به گریه وا داشت . چنان مرا در آغوش کشیده بود که در طول زندگیم چنین احساسی در او مشاهده نکرده بودم ، این ناشی از وضعیتی بود که در بیرون حکم فرما بود . او از اعدام هایی که شده بود با خبر بود .

 

نگفتم در این شرایط به ده نرو ! تو که نزدیک بود چشمهایت را از دست بدهی ! تو بخاطر کمک به دیگران چه بلاهایی سر خودت نیاوردی  ، اینها صحبتهای پدرم بود .او چنان نگاهم میکرد انگار که تازه متولد شده ام و باور نمیکرد که زنده هستم وهمزمان با حالت گریان با من صحبت میکرد . پاسداری را برای کنترل نزد ما مأمورکرده بودند . در همان اطاق حضور داشت و به حرفهای ما گوش فرا میداد ، بعدا ً متوجه شدم که او هم به زبان کردی مسلط نیست  . بعد ازمدتی  پدر مقداری آرام شد وبا ایما واشاره به من فهماند که تعدادی را اعدام کرده اند و تعداد زیادی این ماجرا را از دور شاهد بوده اند ، آنوقت حدس زدم که رفقایمان را به جوخه آتش سپرده اند . عکس العملی نشان ندادم ، اشاره کرد که تعدادی از خویشان نزدیک پلیس راه ساعتهاست منتظر هستند تا بتوانند به ملاقات تو بیایند.  اما به آنها اجازه نمیدهند ، من را نیز با خواهش و تمنائی اجازه داده اند . بی نهایت نگران تو هستند ، میخواست به من بفهماند که آنها نیزاز دور شاهد ماجرا بوده اند . یا خبر آن اعدامها را شنیده اند .

برای من بعد از آزادی از زندان کاملا روشن شد ، آنها را نه به کرمانشاه بلکه به میدان تیر فرودگاه سنندج  روانه و همراه سه نفر دیگرکه در بند مجاور ما بودند تیر باران کرده بودند .

 

اسامی آن سه نفرعبارتندبودند از:

 

1.       تیمسارخسرو نیاز مند

2.       یدالله فولادی

3.       سیروس منوچهری

 

 

وقت ملاقات ما تمام شد . با کوله باری از غم واندوه به زندان برگشتم و برای رفقای باقی مانده تعریف کردم که اتفافی افتاده وبرداشت خودم را ازماجرا بازگو کردم . با شنیدن این جریان هولناک . بازداشتیان در زندان  بشدت ناراحت شدند وبرای مدتی طولانی ، سکوت سنگین تر فضای بازداشتگاه را فرا گرفته بود.   من بخاطر میآوردم که شب گذشته چه ترانه وسرودهایی را با هم میخواندیم .

 

قه لبی  من  گه ر  چه شنی   لاله ، بیتوو  نه وتی   تی  بکه ن

ئاگری  دوژمه ن   بیته  گیانم  ، وه ک   چرا  من  پی  بکه ن

شه ق  شه قی  که ن  گوشت و ئیسقانم ،  یک به یک  خوی  تی  بکه ن

بی  ترس  من   دیمه  میدان ،  حوکمی   ئازادیم   ده وی

......

 

نه چمه  ناو  جه رگی  هه ژار و شان به شانی   وک  برا

روحو   لاشه م   ئیش   نه کا   بو  میلله تیکی   حق خورا

به   شه وی  پر  ترس و تاریک  من  نه سوتیم   وک چرا

کومه لی  داماوی  هه ژارم   چون   ده ویرن   بچنه  پیش

 

 

لیم   گه رین   من  با بسوتم   ببمه  خاکو  خوله میش          

ببمه  خاکو  خوله میش   با سا    هه ژارم    تی بگا  

 با   بسوتین   به لکه   گه نجو   لاوه کانم    پی بگا

.....

.....

سا بی   قربانی   گه لت  به  قه د   مه ژی   به م   زیله ته

هه ر  که سی   بمری  له  ریگای   نیشتمان   و   میلله تا

نامری  هه ر گیز  ده مینی  چونکه خاون  غیره ته

مرغ سحر  ناله سر کن

 داغ مرا  تازه تر کن

آه شرر بار  این قفس را

بر شکن و  زیر و زبر کن

...

 

بلبل پر بسته  زکنج قفس درآ

نغمه آزادی   نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر، پر شرر، پر شرر کن .

......

.....

نو بهار است

گــُل به بار است

 ابر چشمم   ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ وتار است

........

شعله فکن در قفس   ای آه آتشین 

دست طبیعت   گـُل عمر مرا مچین

جانب عشق نگه ای   تازه گـُل ازاین

بیشتر    بیشتر      بیشتر کن.

.....

.....

بیاد آوردم که محمد حسین وحدانی از این فاجعه اطلاع داشته و همین باعث وحشت بیش از حد او شده بود . جو خفقان آور بر سلول بقوت خود باقی بود . کسانی که با قی مانده بودند با همدیگر حرفی نمی زدند . جو تاریک زندان با چراغ کم سویش دو چندان آزار دهنده بود .

 

پدر پیر با پسر جوانش همان روز آزاد شدند . واز پدر خواسته بودند که تعهد بدهد که مانع فعالیت سیاسی فرزند جوانش بشود.

 

سه روزی گذشت . در مدت ماندنم در بازداشتگاه و فرود گاه زخم دستم پانسمال نشده بود و در آنجا نیز از پزشکیار ودکتر خبری نبود  اگر هم وجود داشت اقدامی صورت نگرفت. تنها زخمی باقی مانده من بودم  .

 

روز سوم بار دیگر از سوراخ در از من خواستند که خود را آماده کنم و بیرون بروم . بی خبر بودم که چه سرنوشتی در انتظار من است ، از در که بیرون میرفتم به من گفتند که کفشهای خودم را بپوشم . اینجا بود که  باز هم بردن رفقایمان برایم تداعی شد .

از کریدور عبور کرده وارد اطاقی شدم، پدرم همراه شوهر خاله ام آنجا بودند .  فردی که روز ملاقات با پدرم ایستاده بود ، در آنجا حضور داشت

متوجه شدم که سند خانه یکی ازنزدیکان را برای آزادی من با خود آورده اند . معلوم بود روز قبل از پدرم خواسته بودند که سندی را بیاورند تا با  قید ضمانت مرا آزاد کنند . باور نمیکردم که بدین سادگی از این مهلکه جان سالم بدر برم . شورای آبادی دادانه تأئید کرده بودند که برای امور مدارس به بدانجا رفته ام . وبعد از قیام تا تعطیلات تابستان نیز من آموزش مدرسه را قطع ننموده بودم و فقط تعطیلات به سنندج بر میگشتم . رژیم در کـُردستان مسلط نبود و عوامل اطلاعاتیش را سازمان نداده بود . این عوامل میتوانستند در آزادی من تأثیر داشته باشند .  

ادامه دارد

 

 مافی بڵاوکردنه‌وه‌ی ئه‌م بابه‌ته‌ بۆ مالپه رى ئاشتي پارێزراوه‌ ، به‌‌ هێنانی ناوی سه‌رچاوه‌ که‌ڵک وه‌رگرتن له‌م بابه‌ته‌ ئازاده‌

هرگونه‌ کپی برداری یا استفاده‌ از مطالب مندرج در سایت"آشتى"، با درج منبع آزاد است

Free counter and web stats

Home